به نام خدا
سلام ...
خیلی دعا کردم .. با خدا درد و دل کردم.. به عمو گفتم:عمو اگه شما برام دعا کنی مطمئنم که درست میشه...
از صبح انتظار یه اتفاق خوب رو داشتم.. اما ته دلمم می ترسیدم که شاید اون اتفاق خوب نیفته .. اونوقت چی؟ یعنی خدا به حرفام گوش نداده بود؟ یا عمو برام دعا نکرده بود؟ آخه من با همه ی قلبم باهاش حرف زدم..مگه میشه حرفامو نشنیده بگیره؟
نه امکان نداره ... این جوابی بود که از صبح به سوالای خودم میدادم...
خدایا یعنی میشه یه معجزه برام اتفاق بیفته؟؟؟؟
درس ساعت 4 دوشنبه ام رو حذف کردم به امید اینکه شاید یک دقیقه بتونم ببینمت عمو...
از دانشگاه تا خونه دو ساعت راه بود( راهی که با ماشین شخصی فقط نیم ساعت طول میکشید).. کلاس فیزیک که تموم شد با سر اومدم تا ایستگاه خط واحد..پریدم تو اتوبوس.. دوستام جا موندن اما من رفتم..آخرین ایستگاه باید پیاده میشدم .. خدا رو شکر همون لحظه خط واحد بعدی هم اومد... بازم آخرین ایستگاه و یه بار دیگه باید سوار خط میشدم..خیلی دیر شد .. تو دلم هی دعا میکردم که زودتر بیاد..سوار شدم و ...این قصه بازم تکرار شد ...تا اینکه رسیدم به ایستگاه آخر ...دیگه نمی تونستم منتظر خط وایسم .. زنگ زدم به بابا و گفتم بیاد دنبالم ..
بماند که تو این مدت چقد حرص خوردم و از ساعتی که برنامه عمو شروع شده بود چون نمی تونستم ببینمش برای سلامتیش صلوات میفرستادم...
بماند که چقد بغض کردم و روم نمیشد جلو مردم گریه کنم و الا اگه تنها بودم که ...











ساعت 30/5 تو خونه بودم ..هیشکی خونه نبود... پریدم جلوی تلویزیون و روشنش کردم ..دستم رو دکمه یک کنترل بود تا همین که تلویزیون روشن شد بزنم شبکه یک ...
آخه دیگه امیدی به دیدن عمو نداشتم ..با خودم میگفتم شاید فقط یک ثانیه بتونم ببینمش .. همینم برام خیلی بود...
صدای کارتون مهاجران بود که تو گوشم پیچید و اشکای بی وقفه ی من....
حالم اصلا خوب نبود .. فقط چند دقیقه دیر رسیده بودم ...
من منتظر یه معجزه بودم اما...
برای یه لحظه داشتم به این فکر میکردم که یا عمو برام دعا نکرد و یا خدا حرفامو نشنید...آخه چرا؟
مگه همش عمو چقد برنامه داره که من باید از دیدن 24 قسمتش محروم باشم؟؟؟؟؟؟
اومدم تلویزیونو خاموش کنم که اشتباهی زدم شبکه دو...
سهیل محزون تو برنامه ی عصر به خیر بچه ها...
همینجوری که گریه میکردم به حرفاش گوش دادم:
" اگه یه بار تو زندگی شکست خوردیم این دلیل نمی شه که دیگه پا نشیم .. بیاین صادقانه با خدا حرف بزنیم .. مطمئن باشین که حرفامونو میشنوه.. خدا همین کنار ماست .. باهاش حرف بزنیم و مطمئن باشیم که جوابمونو میده"
من که از همه چی نا امید شده بودم با این حرف مجری عصر به خیر بچه ها احساس کردم خدا می خواد یه چیزی بهم بگه ..همون جوری که گریه می کردم باهاش حرف زدم و صادقانه ازش خواستم که به منم اجازه بده دوشنبه ها عمو جونمو ببینم...
چه جوری؟؟ من که کلاس داشتم! هرچقدم زود میومدم بازم به برنامه نمیرسیدم...
دیگه نذاشتم این فکرا وارد ذهنم بشه .. فقط از خدا خواستم و مطمئن بودم که جوابمو میده...
درست همون لحظه بود که یه پیام از آجی نرگس عزیزم به دستم رسید:
"آجی غصه نخور ، عمو امروز تو فوق برنامه یه خبر خوب داد.. گفت از شنبه برنامه بعد از اذان شروع میشه .. دیگه میتونی ببینیش..."
و اینجوری یه معجزه برای من اتفاق افتاد...
خدا دیشبش به دلم انداخت که دعا کنم...انگار یکی دستمو گرفت و به جای اینکه تلویزیونو خاموش کنم زد شبکه دو... انگار یکی اون بالا مواظبم بود و نگذاشت نا امید بشم...
این اتفاق خوب جدای از اینکه آرزومو که دیدن عمو تو دوشنبه ها بود برآورده کرد، یه درس خیلی خوب بهم داد:
"اگه با خدا حرف میزنی و یه چیزی رو صادقانه ازش میخوای ، دیگه دلیلی نداره که به این فکر کنی که خدا چه جوری قراره آرزوتو برآورده کنه ، اون خودش میدونه که چه جوری این قصه ها رو قشنگ تموم کنه و چه جوری آرزوهامونو به بهترین شکل برآورده کنه ،
تا اینجاش که یه چیزی ازش بخوای و برای به دست آوردنش دعا کنی وتلاش کنی دست خودته ،اما دیگه بقیه اش با خداست...
آرزو کن و با خیال راحت به زندگیت برس چون قصه ی زندگی ما رو یه نویسنده ی با صفا نوشته..."
خدایا به خاطر همه چی ازت متشکرم
عمو ممنون که برام دعا کردین...
دوستتون دارم همیشه![]()
![]()
پ.ن: من آموختم که گاهی سکوت بیش از نصیحت طرف مقابل را آرام میکند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
***میلاد امام مهربانیها، امام رضا (ع) مبارک***
محبوب رضاست هر که دل ریشتر است
از کعبه صفای این حرم بیشتر است
این جاست طبیبی که ندارد نوبت
هر دل که شکسته تر بود پیشتر است

ســــــــــــــــلام عمویی
عیدتون مبارک...
آجیای عزیزم
عید شما هم مبارک...
نمی دونم چرا هر وقت خواب عمویی رو میبینم تو یه جای زیارتیه !؟
بیشتر اوقاتم حرم اما رضا...
نمیدونم چی بین شما و امام رضاست عمو ، اما میدونم که امام رضا خیلی دوستتون داره...خیلی...
حداقل تو خواب هایی که من دیدم که اینجوری بوده ...
خوش به حالتون عمو..
عمو تو این روزا اگه رفتین مشهد برا منم دعا کنین عمویی جونم..
یادش به خیر
یادش به خیر قبل از ماه رمضان امسال با سولماز نوری تو صحن آزادی نماز خوندیم...
یادش به خیر انقد حرف زدیم که یکی از خادما بهمون گفت اگه می خوایم حرف بزنیم بریم بیرون...
یادش به خیر وقتی عکس عمو رو بهم داد، یه پیرزنی که کنارمون نشسته بود عکسو ورداشت نگاش کنه ...
یادش به خیر چقد سولماز حرص می خورد...
یادش به خیر....
قرار بود تولد امام رضا خانوادگی بریم مشهد اما انگار قسمت نشد...چون جمعه اسباب کشی داریم و دیگه داریم کم کم منتقل میشیم به خونه خودمون!!!!
خدایا شکرت به خاطر همه چی..
.

ا


مام رضا (ع):
<< خوش خلقی دو گونه است : فطري و اختياري ولي صاحب خلق خوش اختياري برتر است>>
من چند روز زودتر آپ کردم آخه جمعه نیستم!!!!!!!
همون خدا که خیلی مهربونه ، دوست داره بچه ها رو دونه دونه
ســــــــــــــلام به:
همون که مهربونه،دلش با دلمونه،خودش دوره ولی تو یادمونه
آره عمویی جونم شما رو میگم ....
سلام سلام.........
عمو من برگشتم،دلم براتون یه ذره شده بود،خیلی سخت بود، عمو ، خیلی.......
سلام به همه ی آجیای عزیزم
نرگس احمدی ، آجی مهربونم ،نمی دونم اگه تو نبودی کی منو دلداری میداد تو این مدت؟
نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم ، چه جوری جبران کنم؟
اصلا مگه میشه خوبی هاتو جبران کرد آجی جونم؟
به خاطر همه چی ازت ممنونم، به خاطر همه چی........
جوجی کجایی؟
دلم برات یه ذره شده بود...
آجی ژاله مهربون من ، جوجی نازی خودم ، ممنون که تو این چند ماه باهام بودی و نذاشتی زیاد غصه بخورم....
دوست دارم جوجی کوچولوی خودم......
ای سولماز بی معرفت ...
مگه دستم بهت نرسه!!!
خفت میکنم..کشتی منو با اون عکس، حالا وقتی اتوش نکردم میفهمی...
عمو این سولماز خیلی بده ، خیلی..هرچی بهش میگم جواب پیام مث جواب سلام واجبه ، مگه به خرجش میره...
عمو هرچی ازش سوال میپرسم جواب نمیده این جوجی کچل...
سولماز جونم متشکرم.........
عمویی الان که برگشتم خیلی چیزا تغییر کرده اما منم سعی میکنم خودمو با این تغییرات وفق بدم..
عمو جونم التماس دعا
عمویی دوستت دارم یه عالمه
قد تموم دنیا........
عمویی سلام
آجیا سلام
این سلامم مقدمه یه خداحافظیه ....
من یه چند ماهی دارم میرم اونجا!!!!!!
اونجا کجاست؟
خب معلومه یه جایی غیر از اینجا !!!
حالا چه فرقی می کنه مهم اینه که دیگه نمی تونم بیام اینجا!!!!
وای چقد اینجا ،اونجا شد...
بابا یک کلام ختم کلام داریم از این خونه میریم البته موقتی ولی فکر کنم تا آخر تابستون طول بکشه(البته من خیلی مثبت فکر می کنم)
آجی ها :
دیگه با اجازه تون نمی تونم بیام اینجا ،یعنی یه مدت از دست من یکی راحتین ولی منو که میشناسین مثل شنبه که کلاس داشتم و بچه ها گفتن شاید عمو بیاد و هر جوری که بود خودمو رسوندم خونه احتمال این که بیام یه سری بزنم خیلی زیاده...
ولی خب تو این چند ماه یادتون نره که یه آجی فرزانه هم داشتینا........
آجیای کنکوری عزیزم شاید بعد از کنکورتون نیام پس همین جا میگم امیدوارم موفق شده باشین و همتون دلتون شاد و لبتون خندون باشه...
عمو درسته که نمیام ولی خیلی دلم میخواد واسمون تند وتند دستنوشت بذارین خب عمویی جونم؟؟![]()
عمو جونم ،آجیای خوبم همتونو دوست دارم از این جا تا به آسمون...
خداحافظ............
به نام خدایی که خیلی مهربونه
اول از هر چیزی دلم می خواد یه تشکر ویژه بکنم از عموی خوبمون که اگه اون نبود ماها همدیگه رو نمی شناختیم
این همه آجی گل و دوست داشتنی نداشتیم.....
دلم می خواد بگم :
عمو جون ،اومدی و با اومدنت روزای قشنگ کودکیمون رو قشنگ تر کردی ،به خاطر این همه مهر و محبتی که بهمون یاد دادی ازت متشکرم عمو....
به خاطر این که بهمون یاد دادی قلب های کوچیکمون رو پاک و بی آلایش نگه داریم ازت ممنونم عمو.......
به خاطر تموم چیزای قشنگی که توی این هفت سال ازت یاد گرفتم......
به خاطر خوبیات....
به خاطر مهربونیات.......
به خاطر دعا های قشنگت عمو ....
به خاطر حس قشنگ کودکی که حالا تو وجودم موج می زنه ازت متشکرم عمو........
عمو اگه راستشو بخوای یه جورایی فکر می کنم حال و هوایی رو که الان موقع نماز خوندن یا دعا کردن دارم مدیون شمام.
شاید اگه شما نبودین این جوری خدا رو نمی شناختم ...
عمو شما وجودتون پر از عطر بی نظیر خداست
تو این هفت سالی که گذشت سعی کردم پا به پای شما بیام و بعضی از رفتارامو درست کنم .عمو امروز که نگاه می کنم می بینم یه جورایی از اخلاق خودم راضی ام ،البته نمی خوام از خودم تعریف کنم یا بگم خیلی آدم خوبی هستم نه عمو،ولی سعی کردم به تمام چیزایی که گفتین عمل کنم و امروز از این که به حرفتون گوش دادم خوشحالم
خدا می دونه که همیشه تو زندگیم باعث خیر و خوبی بودین عمو جونم![]()


