تبليغاتX
مداد رنگی
مداد رنگی
تقدیم به آنکه قلب پر مهرش جایگاهی است برای دل تنگی هایمان
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط مداد رنگی
به نام خدایی که دوستمان دارد...

درون هر یک از ما فرشته و شیطانی است که صدایشان بسیار به هم شباهت دارد.هرگاه با مشکلی روبرو میشویم ، شیطان میکوشد با حرف هایش به ما تلقین کند که آسیب پذیر هستیم.فرشته نیز میکوشد به قابلیت هایمان بیندیشیم و همیشه برای راهنمایی مان در قالب فردی دیگر ظاهر میشود تا حرف هایش را از زبان او به ما بگوید. (مبارز راه روشنایی " پائولو کوئیلو")

 

به نظر شما تو زندگی ما این فرشته کیه؟

تقدیم به نگاه مهربانت:

 

 

عمو جونم سلام

دون دون بارون ، بارون دون دون ، میباره نم نم ، میباره کم کم ....

عمو هرچی این شعرو میخوندین من متوجه نمیشدم، عمو اصلا درک نمی کردم..

خب حق دارم دیگه.. میگفتم تو این هوا .. بارون!!!

امروز هوای یزد بارونیه.. داره بارون میاد..

نم نم و دونه دونه ، ببین که بارون میاد

بارون که لطف خداست، حیفه که زود بند بیاد...

 

کاشکی آسمون دلامون هیچوقت ابری نباشه...

 

گفتم بارون یاد یه چیزی افتادم.. یاد یه روز فراموش نشدنی تو زندگیم..

عمو یادتونه؟

ورزشگاه شهید نصیری..

روز اولی که برنامه داشتین منم میخواستم بیام.. با امیر (پسر داییم) و سعید(داداشم) حاضر شدیم که بیایم..اون روز شما باشگاه شهید صدوقی برنامه داشتین ... نمیدونین با چه شور و شوقی حاضر شدیم..اما...

هرجا تلفن میکردیم که یکی بیاد ما رو بیاره هیچکس در دسترس نبود!! .. بابا نبود،دایی نبود...

خیلی ناراحت شدیم و کلی هم تو ذوقمون خورد...

فرداش دیگه حتما باید میومدیم، ورزشگاه شهید نصیری..

یادتونه عمو اونروزم هوا ابری بود، وسط تابستون.. شما خیلی خوشحال بودین.. گفتین:"خدا دوستمون داره ، چون امروز هوا نه آفتابیه و گرم ، و نه بارون میاد، خیلی خوبه"

خیلی خوش گذشت عمو..خیلی.. وقتی داشتیم بر میگشتیم امیر گفت: اون عمو پورنگ بود؟ منم گفتم: آره امیر شک داری مگه؟

میگفت: نه اون عمو نبود!!

عمو باورش نمیشد...

عمو وقتی برگشتیم خونه  من اصلا صدا نداشتم!!! کارت صوتیم قطع شده بود... عمو اصلا صدام در نمیومد!! خواهرم گفت:چقد داد زدی که صدات در نمیاد؟!!

گفتم: به خدا هیچی.. من اصلا حرف نزدم چه برسه به داد زدن!!

عمو نمیدونم چرا صدام گرفته بود؟!

یادش به خیر.. خیلی خوش گذشت..

 

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها با تو باشد


آجیای خوبم: سلام

وقت نشده بود ازتون تشکر کنم، شرمنده...

اول از همه ، نرگس مهربونم .. که تو این مدت که نبودم واقعا هوامو داشت..وقتی هم برگشتم  چون کامنتام واسه عمو ثبت نمیشد نرگس جونم زحمتشو میکشید...نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم آجی نرگسم...

آجی سحرم، آجی سولمازم، آجی ژاله ،دست همتونو از راه دور میبوسم...

 

و یه تشکر ویژه از بچه هایی که برای بابام تو ماه رمضون انعام خوندن...

آجیا واقعا ممنون ، خدا رو شکر باباییم حالش خوبه..

 

از همه تون به خاطر همه چی متشکرم..

دوستتون دارم آجیای مهربونم...

 


خب حالا نگفتین که اون فرشته ی مهربون کیه؟

پی نوشت:من آموختم که بردن همه چیز نیست اما تلاش برای بردن چرا!

 

 

نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط مداد رنگی
به نام خدا

همون خدا که خیلی مهربونه         دوست داره بچه ها رو دونه دونه

عمو جونم سلام

خدایا این عموی من چقدر مهربونه ، حتی توی خواب!

عمو چند شب پیش خواب میدیدم که شما معلم ما بودین.. من و  همه ی آجیامم شاگردای شما...

عمو کلاسمون خیلی خوشگل بود... رنگ و وارنگ... مثل دنیای کودکی مون...

عمو ما به شما میگفتیم " استاد "

هر دفعه که اینو میگفتیم خنده ام میگرفت: آخه خیلی سخت بود به عمو جونمون بگیم استاد...اما خب حقیقت اینه که شما استاد مایی...

عمو شما یه عالمه مدادرنگی داشتین... اومدین کنار میز من و اونا رو به من دادین...

عمو جالب نیست؟ آخه اسم وبلاگم مدادرنگیه دیگه !girl_hide.gif

 

خیلی  خوشحال شدم ، چون احساس کردم شما حتما وبمو دوست دارین...

عمو جونم فدات بشم که همیشه مهربونی.... 

 

                                          عمویی دوست دارم

 

پی نوشت۱:من آموخته ام که فقط به ندای کودک درون خویش گوش بسپارم ، نه هیچ چیز دیگر...

mlas.irmlas.ir  mlas.ir  mlas.ir

mlas.ir mlas.ir mlas.ir  mlas.irmlas.ir    

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مداد رنگی

به نام خدا

سلام ...

خیلی دعا کردم .. با خدا درد و دل کردم.. به عمو گفتم:عمو اگه شما برام دعا کنی مطمئنم که درست میشه...

از صبح انتظار یه اتفاق خوب رو داشتم.. اما ته دلمم می ترسیدم که شاید اون اتفاق خوب نیفته .. اونوقت چی؟ یعنی خدا به حرفام گوش نداده بود؟ یا عمو برام دعا نکرده بود؟ آخه من با همه ی قلبم باهاش حرف زدم..مگه میشه حرفامو نشنیده بگیره؟

نه امکان نداره ... این جوابی بود که از صبح به سوالای خودم میدادم...

خدایا یعنی میشه یه معجزه برام اتفاق بیفته؟؟؟؟

درس ساعت 4 دوشنبه ام رو حذف کردم به امید اینکه شاید یک دقیقه بتونم ببینمت عمو...

از دانشگاه تا خونه دو ساعت راه بود( راهی که با ماشین شخصی فقط نیم ساعت طول میکشید).. کلاس فیزیک که تموم شد با سر اومدم تا ایستگاه خط واحد..پریدم تو اتوبوس.. دوستام جا موندن اما من رفتم..آخرین ایستگاه باید پیاده میشدم .. خدا رو شکر همون لحظه خط واحد بعدی هم اومد... بازم آخرین ایستگاه و یه بار دیگه باید سوار خط میشدم..خیلی دیر شد .. تو دلم هی دعا میکردم که زودتر بیاد..سوار شدم و ...این قصه بازم تکرار شد ...تا اینکه رسیدم به ایستگاه آخر ...دیگه نمی تونستم منتظر خط وایسم .. زنگ زدم به بابا و گفتم بیاد دنبالم ..

بماند که تو این مدت چقد حرص خوردم و از ساعتی که برنامه عمو شروع شده بود چون نمی تونستم ببینمش برای سلامتیش صلوات میفرستادم...

بماند که چقد بغض کردم و روم نمیشد جلو مردم گریه کنم و الا اگه تنها بودم که ...

 

ساعت 30/5 تو خونه بودم ..هیشکی خونه نبود... پریدم جلوی تلویزیون و روشنش کردم ..دستم رو دکمه  یک کنترل بود تا همین که تلویزیون روشن شد بزنم شبکه یک ...

آخه دیگه امیدی به دیدن عمو نداشتم ..با خودم میگفتم شاید فقط یک ثانیه بتونم ببینمش .. همینم برام خیلی بود...

صدای کارتون مهاجران بود که تو گوشم پیچید و اشکای بی وقفه ی من....

حالم اصلا خوب نبود .. فقط چند دقیقه دیر رسیده بودم ...

من منتظر یه معجزه بودم اما...

برای یه لحظه داشتم به این فکر میکردم که یا عمو برام دعا نکرد و یا خدا حرفامو نشنید...آخه چرا؟

مگه همش عمو چقد برنامه داره که من باید از دیدن 24 قسمتش محروم باشم؟؟؟؟؟؟

اومدم تلویزیونو خاموش کنم که اشتباهی زدم شبکه دو...

سهیل محزون تو برنامه ی عصر به خیر بچه ها...

همینجوری که گریه میکردم به حرفاش گوش دادم:

" اگه یه بار تو زندگی شکست خوردیم این دلیل نمی شه که دیگه پا نشیم .. بیاین صادقانه با خدا حرف بزنیم .. مطمئن باشین که حرفامونو میشنوه.. خدا همین کنار ماست .. باهاش حرف بزنیم و مطمئن باشیم که جوابمونو میده"

من که از همه چی نا امید شده بودم با این حرف مجری عصر به خیر بچه ها احساس کردم خدا می خواد یه چیزی بهم بگه ..همون جوری که گریه می کردم باهاش حرف زدم و صادقانه ازش خواستم که به منم اجازه بده دوشنبه ها عمو جونمو ببینم...

 

چه جوری؟؟ من که کلاس داشتم! هرچقدم زود میومدم بازم به برنامه نمیرسیدم...

دیگه نذاشتم این فکرا وارد ذهنم بشه .. فقط از خدا خواستم و مطمئن بودم که جوابمو میده...

 

درست همون لحظه بود که یه پیام از آجی نرگس عزیزم به دستم رسید:

"آجی غصه نخور ، عمو امروز تو فوق برنامه یه خبر خوب داد.. گفت از شنبه برنامه بعد از اذان شروع میشه .. دیگه میتونی ببینیش..."

 

و اینجوری یه معجزه برای من اتفاق افتاد...

 

خدا دیشبش به دلم انداخت که دعا کنم...انگار یکی دستمو گرفت و به جای اینکه تلویزیونو خاموش کنم زد شبکه دو... انگار یکی اون بالا مواظبم بود و نگذاشت نا امید بشم...

این اتفاق خوب جدای از اینکه آرزومو که دیدن عمو تو دوشنبه ها بود برآورده کرد، یه درس خیلی خوب بهم داد:

"اگه با خدا حرف میزنی و یه چیزی رو صادقانه ازش میخوای ، دیگه دلیلی نداره که به این فکر کنی که خدا چه جوری قراره آرزوتو برآورده کنه ، اون خودش میدونه که چه جوری این قصه ها رو قشنگ تموم کنه و چه جوری آرزوهامونو به بهترین شکل برآورده کنه ،

تا اینجاش که یه چیزی ازش بخوای و برای به دست آوردنش دعا کنی وتلاش کنی دست خودته ،اما دیگه بقیه اش با خداست...

آرزو کن و  با خیال راحت به زندگیت برس چون قصه ی زندگی ما رو یه نویسنده ی با صفا نوشته..."

خدایا به خاطر همه چی ازت متشکرم

عمو ممنون که برام دعا کردین...

دوستتون دارم همیشه

وبلاگ

پ.ن: من آموختم که گاهی سکوت بیش از نصیحت طرف مقابل را آرام میکند.

 

نگارش در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط مداد رنگی
به نام آنکه دوستمان دارد...

***میلاد امام مهربانیها، امام رضا (ع) مبارک***

محبوب رضاست هر که دل ریشتر است

                                     از کعبه صفای این حرم بیشتر است

این جاست طبیبی که ندارد نوبت

                                     هر دل که شکسته تر بود پیشتر است

ســــــــــــــــلام عمویی

عیدتون مبارک...

آجیای عزیزم

عید شما هم مبارک...


نمی دونم چرا هر وقت خواب عمویی رو میبینم تو یه جای زیارتیه !؟

بیشتر اوقاتم حرم اما رضا...

نمیدونم چی بین  شما و امام رضاست عمو ، اما میدونم که امام رضا خیلی دوستتون داره...خیلی...

حداقل تو خواب هایی که من دیدم که اینجوری بوده ...

خوش به حالتون عمو..

عمو  تو این روزا اگه رفتین مشهد برا منم دعا کنین عمویی جونم..

 


 یادش به خیر

یادش به خیر قبل از ماه رمضان امسال با سولماز نوری تو صحن آزادی نماز خوندیم...

یادش به خیر انقد حرف زدیم که یکی از خادما بهمون گفت اگه می خوایم حرف بزنیم بریم بیرون...

یادش به خیر وقتی عکس عمو رو بهم داد، یه پیرزنی که کنارمون نشسته بود عکسو ورداشت نگاش کنه ...

یادش به خیر چقد سولماز حرص می خورد...

یادش به خیر....

قرار بود تولد امام رضا خانوادگی بریم مشهد اما انگار قسمت نشد...چون جمعه اسباب کشی داریم و دیگه داریم کم کم منتقل میشیم به خونه خودمون!!!!

خدایا شکرت به خاطر همه چی..


.


ا

مام رضا (ع):

<< خوش خلقی دو گونه است : فطري و اختياري ولي صاحب خلق خوش اختياري برتر است>>


من چند روز زودتر آپ کردم آخه جمعه نیستم!!!!!!!

 

نگارش در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مداد رنگی
به نام خدا

همون خدا که خیلی مهربونه ، دوست داره بچه ها رو دونه دونه

ســــــــــــــلام به:

همون که مهربونه،دلش با دلمونه،خودش دوره ولی تو یادمونه

آره عمویی جونم شما رو میگم ....

سلام سلام.........

عمو من برگشتم،دلم براتون یه ذره شده بود،خیلی سخت بود، عمو ، خیلی.......


سلام به همه ی آجیای عزیزم

نرگس احمدی ، آجی مهربونم ،نمی دونم اگه تو نبودی کی منو دلداری میداد تو این مدت؟

نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم ، چه جوری جبران کنم؟

اصلا مگه میشه خوبی هاتو جبران کرد آجی جونم؟

به خاطر همه چی ازت ممنونم، به خاطر همه چی........


جوجی کجایی؟

دلم برات یه ذره شده بود...

آجی ژاله مهربون من ، جوجی نازی خودم ، ممنون که تو این چند ماه باهام بودی و نذاشتی زیاد غصه بخورم....

دوست دارم جوجی کوچولوی خودم......


ای سولماز بی معرفت ...

مگه دستم بهت نرسه!!!

خفت میکنم..کشتی منو با اون عکس، حالا وقتی اتوش نکردم میفهمی...

عمو این سولماز خیلی بده ، خیلی..هرچی بهش میگم جواب پیام مث جواب سلام واجبه ، مگه به خرجش میره...

عمو هرچی ازش سوال میپرسم جواب نمیده این جوجی کچل...

سولماز جونم متشکرم.........


عمویی الان که برگشتم خیلی چیزا تغییر کرده اما منم سعی میکنم خودمو با این تغییرات وفق بدم..

عمو جونم التماس دعا

عمویی دوستت دارم یه عالمه

قد تموم دنیا........

درباره وبلاگ

به نام خدا
من فاطمه(فرزانه) متولد 21 اردی بهشت 1370 ..فرزند کویرم و آسمان دلم ستاره باران.. و اینجا...

اینجا مدادرنگی است ، برای کسی می نویسم که یکرنگ است، از جنس باران است و به رنگ دریا..

و سال هاست که مهمان قلب های کوچکمان شده است...

تقدیم به مهربانترین عموی دنیا، که بهترین هدیه ی خداوند است و وجودش عطر بی نظیر خدا...
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ